samedi 2 janvier 2021

از نامه ها


دیگر اشکی برایم نمانده که بچکانم ، هر چه بود روانه کردم حتا به تمام چیز های دیگر که به ذهنم میرسید فکر کردم و حالا کاملا لخت و البته خالی نشسته ام به تماشای چیزی که نمیدانم چیست . قرص خوردم که آرام تر باشم . شدم شاید ، ولی دوست دارم آرام نباشم یک جایی وسطم هست که تبدیل به حفره شده شاید هم خندق ، وقتی راه رفتم راه که میدانی نمیروم وقتی چرخیدم نمیدانستم به چه چیزی فکر کنم انگار دیگر چیزی وجود ندارد  که  بتوانم بهش فکر کنم . مبهوت مانند پرنده ای آزاد اما جا مانده از دسته حالا وسط زمستانی سرد که نه پشت پنجره ای گرم جایش است و نه در میان دوستان مجبور به فریز شدن . رفتم میان اشیا ، میان اشیامان با هر تکه اش پیوندی دارم . پیوندی که مرا به خودم نزدیکتر میکند . حالا قرص دارد اثر میکند و من آرامم ولی میخواهم که نباشم . کاغذ را در دستم گرفته ام و باهاش بازی میکنم و شعری میخوانم  . و تو خوب میدانی این شعر را اجزایش را از روی انحنای گردنت برداشتم و برای توست هر چند که نخواهیش هر چند که نخوانیش . شعرت را چسباندم به سینه ام چشم هایم را بسته ام و آمدم وسط خانه جمالزاده ، خانه همان جاست پر از صدای خیابان نشستم کنار شومینه خانه خالیست ، خوابیده بودی همینجا کفش هایمان را جفت کردیم زیر سرمان و در تاریکی رها بودیم . قبل ترش گریه کرده بودی خیلی و حالا من . حالا من میخواهم آرام نباشم نباشم اصلا ، این چیزی که توی گلویم گیر میکند و هر بار که هر پیامی میدهی داغ میشود داغ بزرگیست که من سالهاست حملش میکنم و همچون نشانه مقدسی بهش رسیدگی میکنم . حالا من میخواهم آرام نباشم داد میزنم و گریه میکنم به هر چه فکر میکنم فقط اشک است که در سرم میچرخد و پایانی نیست . 

پیشانیت را میبوسم 


 همراه اون زمین خوردن اعتماد به نفسی که به زور توی این مدت ساخته بودم هم افتاد زمین و شکست.