mercredi 21 décembre 2022

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

 تمام دیشب بی خواب بودم. دوباره ؟ نه برای بار های متوالی . ساعت ۴ صبح با خودم گفتم بذار امروز صبح رو با باشگاه شروع کنم بلکه روز و شبم به حالت نرمال نزدیک بشه . ساعت ۶ سوار مترو شدم رفتم اون سر شهر٫که برم باشگاه ولی بی خوابی و گرسنگی کارش رو کرده بود آخه سگ ساعت ۶ میره باشگاه ؟ بله میرن اتفاقا یه دختری هم بود که کمی نخ میداد به گمونم ایرانی بود . چهره ایرانی یه حزنی داره مثل آهنگ شرقی غمگین و اینطوریه که با همین اندوه میشه شناسایی بشه. روزم به حالت نرمال نزدیک تر نشد. دور تر هم اما نشد و این لابد چیز خوبیه . الان از بالکن بیرون رو نگاه کردم یه مه رقیقی روی شهر رو گرفته مثل همیشه دلمرده است. البته که من هم و شاید برای همین به هر چی نگاه میکنم یا غمگینه یا دلمرده. تنهایی چیز عجیبیه ولی بی کس شدن توی غربت یه چیز دیگه است. 

فعلا تنها چیزی که انگار زنده نگهم داشته همین باشگاهه و چند ساعت خاموش شدن اورثینک. 

امروز نهار هم خوردم و این هم لابد چیز خوبی باشه. 

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire

 همراه اون زمین خوردن اعتماد به نفسی که به زور توی این مدت ساخته بودم هم افتاد زمین و شکست.